" بلاگ مورد نظر شما تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد "
قلبم را به دریا خواهم داد
و به دریا خواهم گفت : که با من مهربان باشد .
به دریا خواهم گفت :
من دلم غمگین است
و به اندازه ی یک دنیا
خستگی را میشناسم من
قلب معصومم را ،
به دریا خواهم بخشید
تا به همراهی ماهیها
به تنهایی خود فکر کنم ...
(شاعرش یادم نیست، ولی الان انگار فقط از وجود من بیرون اومد...)
خستگی ... خستگی ... و لحظاتی که خستگی امانت را میبرد ... نفست را به شماره می اندازد ...
لحظاتی که خستگی معنای کل زندگیت را میگیرد ... لحظاتی که جای هر لبخند یا هر اشکی فقط خستگیست و فقط خستگی ...
نمیدانم تویی که آنجا نشسته ای و فقط این ۵ حرف را مدام از زبان من میخوانی تا بحال چقدر لمسش کرده ای ؟؟؟
فقط این را میدانم که لحظاتی هستند که از فرط خستگی تنها میتوانی پایت را روی آنچه خراب شده بگذاری و بیشتر لهش کنی ...
منهم خسته ام ... میخواهم خود را از این بند خلاص کنم ... میخواهم آنقدر با هرچه دلم میخواهد بجنگم تا شاید کوچک نمانم ...
آخر میگویند برای بزرگ شدن و بزرگ ماندن باید با خود جنگید ...
با آنچه این دل دربدر تمنا میکند و به خاکت میکشد ...
من خسته ام ...
تویی که مرا میخوانی ،
من خسته ام
از تمام آنچه که بر سرم آوردی ...
من خسته ام از ضرباتی که هنوز با هر حرکت دستی جایش بر روی روح خسته ام میسوزد ...
خسته ام
و میروم
میروم تا وقتی که دیگر خسته نباشم ...
و باز میگردم ...
وقتی که باز شاملو برایم بخواند :
روزی که کمترین سرود بوسه است
و قلب برای زندگی بس است ...
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف بدنبال سخن نگردی ...
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود ...
روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت ...
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم ...